تبليغاتX
...انتظار بی پایان...


...انتظار بی پایان...





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

برای بهترینم...

سلام به دوستان عزيزم و همين طور عزيزترينم عليرضا جون...

 

امروز دوباره اومدم تا چند تا شعر و متن عاشقانه بذارم...

اميدوارم خوشتون بياد...

 

 

عشق يعني من و تو ما شدن

 

به رسم عاشقا در جهان رسوا شدن...!

 

 

 

 

 

درد كوير

 

كاش اسمان ميدانست درد من چيست!كاش ميدانست نياز من چيست!كاش ميدانس به قطه اي باران نيز قانع ام...كاش اسمان ميدانست درد مني كه همان كوير خشك و بي جانم چيست!دلم مثل كوير از محبت و عشق خشك و بي جان است عاشقم ولي يك عاشق تنها.يك عاشق بيكس،عاشقي كه معشوقش در كنارش نيست...!كاش دريا ميدانست كوير چيست!راز درون دريا رويايي است محال براي همان كوير تنها ...!دلم مثل كوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يك خواب است و بس...!كاش باران ميدانست معني انتظار چيست!مني كه همان كوير تشنه و بي جانم سالهاست كه انتظار يك قطره باران را ميكشم...اما افسوس كه اين انتظار بيهوده است و اي كاش...                                          

آسمان ميدانست درد دل اين كوير خسته و تشنه چيست!؟...

 

 

 

 

 

 

 

تقديم به بهترينم...عليرضا جون...!

                                

 

 

 

همه قصه هام تو هستي...لحظه لحظه هام تو هستي....توي خوابم تو خيالم.....

پا به پام بازم تو هستي...!دوستت دارم عزيزم...

 

 

 

 

...بي تو...

 

بي تو نميخوام ديگه دنيا به كامم باشه

 

حتي يه لحظه ي خوب در انتظارم باشه

 

بي تو نميخوام ديگه تو آسمونا باشم

 

ميخوام تو قعر زمين تنهاي تنها باشم

 

بي تو نميخوام ديگه دوباره پيدا بشم

 

مجنون و ديوونه و ليلي و شيدا بشم

 

بي تو نميخوام ديگه جون تو بدن بمونه

 

بي تو ميخوام بميرم بيعذر و بي بهونه

 

بي تو اگه تو خواستي تا آخرش ميمونم

 

اما بدون عزيزم،توي تو مهربونم...!

 

 

 

 

براي عليرضاي خودم..

 

كسي در باد ميخواند...تو را تا اوج ميخواهم...براي ناز چشمانت چه بيصبرانه ميمانم...دلم تنگ است و بي يادت...در اين غربت نميمانم....تو هستي در وجود من...تو را هرگز نمي رانم...

 

 

 

 

 

آخر يه روز پرينت قلبمو ميگيرم تا باورت بشه كه با هر نفسم صدبار ميگم:دوستت دارم

 

 

 

 

عليرضا جان در غريبانه ترين لحظات يارم شدي به اندازه تعداد نفهايم دوستت دارم...

 

 

 

 

من قلبم را با صداقت تمام به تو هديه ميدهم ...دوستي اگر حقيقي باشد...هميشه پايدار خواهد ماند....آنوقت جدايي هم قادر به شكستن آن نخواهد بود و زندگي خواهد درخشيد:

                                                                وقتي كه قلبها با هم باشند...

 

 

 

 

 

 

 

در هر نفسي كه ميتپي دل من يادت نرود اجازه از يار بگيري...!

 

 

 

 

 

 

ای كه بی تو نميشه ...

براي تو مينويسم...!

 

 

من به خورشيد اعتقاد دارم حتي اگه ندرخشد...من به عشق اعتقاد دارم حتي اگر تنها بمانم....من به خدا اعتقاد دارم حتي اگر ساكت بماند...!

 

 

 

 

 

براي تو كه عزيزتريني...

 

تو مرا ميفهمي...

 

من تو را ميخواهم...

 

 و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است...

 

تو مرا ميخواني...

 

من تو را نابترين شعر زمان ميدانم...

 

و تو هم ميداني...

 

تا ابد در دل من ميماني...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

براي تو...

تو از قبيله مجنون...

 

                   من از قبيله ليلي...

 

                                تو از سپيده و نوري...

 

                                             من از شقايق پرخون...

 

                                                            تو از قبيله دريا...

 

                                                                               من از نژاد كويرم...

 

                                                            هميشه تشنه وغمگين

                                      

                                           هميشه بي تو اسيرم...    

 

 

 

 

 

 

 

حقيقت افسانه ي قشنگي است....اما واقعيت اين است كه:

 

                                                                                  من تو را دوستت دارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

مهم نيست كه اقيانو باشي يا بركه ي كوچيك آب...

 

زلال كه باشي اسمان در تو پيداست

 

 

 

 

براي عليرضا جونم كه ازش دورم ولي هميشه باهاشم...

 

 

قسم به عشقمون قسم...

 

همش برات دلواپسم...

 

قرار نبود اينجوري شه...

 

يهو بشي همه كسم...

 

راستي چيشد چه جوري شد؟

 

كه اينجوري عاشقت شدم...

 

شايد ميگم تقصير توست...

 

تا كم شه از جرم خودم...

 

 

 

دوستت دارم عزيزم

 

 

 

براي تو مينويسم عليرضا جان...

 

 

 

 

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...

 

براي تو كه قلبم جولانگاه عشقت است...

 

براي تو كه احساسم ازان وجود نازنين توست...

 

براي تو كه تمام هستي ام در عشقت غرق شد...

 

برا ي تو كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

 

براي تو كه مرا مجذوب قلب نازواحساس پاكت كردي...

 

براي تو كه وجودم را محو وجود نازت كردي...

 

براي تو كه هر لحظه دوريت برام مثل يك قرن است...

 

براي تو كه قلبت پاك است...

 

و...

 

براي تو كه دوستت دارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

همه اينارو تقديم ميكنم به تنها كسم....

 

عليرضاي خودم...

 

كه خيلي هم دوستش دارم...!

 

 

 

 

 

عليرضا جان تا بي كران عشق دوستت دارم

 

تنها عاشق  خسته چشمان معشوقت:پري تو...!


نويسنده: پری وعلیرضا مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 9:28 بعد از ظهر
|+|

برای همیشه
سر نوشت

را نیز نمی خواهم...

 

امروز دلم سخت

شکست...

برای تو که مرا نشناختی...

 


نويسنده: پری وعلیرضا مورخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 در ساعت: 12:39 بعد از ظهر
|+|

تک سنین اوچون...سوگیلیم...!

 

 

...خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

...خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره

.......خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه :دیگه نمیخوامت

  

من به خيال خامم

فكر مي كردم

فاصله يك خط صاف است

كه كشيده مي شود

از اينجا تا آن سوي مرز

نقشه را باز مي كنم

وجب مي كنم

فاصله

تو تا خودم را

دو بند انگشت هم نمي شود

فقط بالا و پايين دارد

پيچ و خم دارد

و من نمي دانم

تو

در پس كدامين پيچ پنهاني

كه نمي آيي

 

 

 

من و تو

ميان آشناهاي غريب

يادت هست؟!

همدگر را يافتيم

چون كبوترهاي غريب سرزمين بي نواي عشق

يكدگر را در آغوش كشيديم

روزهاي هم شديم

بال و پري گشوديم ، و در شب

براي آواي نوايمان

سوز و سازي ساختيم ، كلبه اي بر پا نموديم

سوزمان گرمي آن بود

هر دو چنگي در دست ، شوري در دل

مي نواختيم ،‌ تا شبي به آن راه يابيم . . .

* * *

ناگهان در ميان روزهاي انتظار

باد سردي وزيد

بالهايم را ربود

زرد گشتم به ناگاه

برگهايم ريختند

چهره ام را ، پاييز رنگي نمود

دستهايم سرد گشتند

چشم هايم به خون زندگي آغشته گشت . . .

چون تو را ديدم ،

سبزي صدايت را شنيدم

شور را ، در ميان چشمهايت خواندم

شرمسارت شدم

سر به زير انداختم ، بي هيچ چرايي

بي رمق ،‌ بي ناي رفتن

پا ميان بي راهه اي نهادم

كه مرا دنبال خود جاري نمود . . .

* * *

از كنارت رفتم

شور با تو بودن را ، از خيالم پاك نمودم

شرم داشتم

كه تو را زرد كنم

كه تو را با خزان ، همآغوش نمايم

شرم داشتم كه بگويم :

" " من زمستان ، تو بهار

كه بهار ، در دل زمستان خفته است " "

آري . . .

بي تو به راه افتادم

تا به "خزان كلبه ي" من راه نيابي . . .

پيچك درد كنون

كلبه ام را ميان خود فرو بلعيده

هر چه مي بينم

جز درد نمي يابم

باورم ، درد هايم گشته اند . . .

* * *

اما . . .

تو ، بنشين بر لب چشمه

گاه ، مرا يادي كن

نه به ياد با هم بودن ، كه به ياد روزهاي رفتن

گاه ، شكوفه ها را بشمار

گاه ، به ياد رفتن من ، شكوفه اي ميان چشمه انداز

گاه با خود زمزمه كن :

"" "" من بهار بودم و او

چه زود ، زمستان را باور نمود

آخرين ماهي سرخ از اين زمستان

چه زود رها گشت! " "" "

* * *

رها گشتم ، تو باور كن

از اين خلوت ، خزان ديدم

و ديگر هيچ . . . ، كه رفتم

بي تو و بي همگان

پا نهادم در ميان راهي سپيد

چشم هايم كور گشتند . . .

* * *

خيالي بود و در شب ماند اين عشق

صدايي بود و در شب رفت اين عشق

گذشتيم از هم و از قصه هاي هم

گذشتيم از غم و از غصه هاي هم

* * *

بي چون و چرايي ، از كنارت گذشتم

حلالم كن ، كه خود نيز ندانسته گذشتم

آري . . . مي روم

تا براي كلبه ي خويش چراغي دست و پا نمايم .

 

 

 

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم

دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم

روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم

بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده

از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده

بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه

اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته

مثل من سرشتش طالعش شوم شوم

اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور

اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه

بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه

واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه

اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم

توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم

اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم

توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم

 

 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

 

برای تو تنها امید...علیرضای خودم 

دیــشـب دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه کـردم

ازتــلـخــی تـــرانــه بــا تــار گــریـه کــردم

فــرسـنگ هـا دویــدم تـا بـردرش رســیــدم

دربـسـتـنـش چـو دیـدم، بـسیـار گریـه کردم

مــن بــودم وجـهـانـم دل بــود و داســتـانــم

تــب کـرده بـود جـانـم، تـبـدار گـریـه کـردم

پــای غـــزل فــتـادم رو بـا قـصــیـده کـردم

ســر را نـهــاده روی گــیـتـار گـریـه کـردم

دل را بــغــل گــرفــتـم تـا مـنـهـدم نـگــردد

شــب تـا سـحـر به پـشـت دیـوار گـریه کردم

صــد بـار اشـک فـرقــت بـهتر بود از آنکـه:

یــک بـار در حــضـور دلـــدار گـریـه کــردم

دیــدم بـه گــریــه هـایـم تـابــوت خـنـده هـایـم

بـی کـیـفـی ی صـدایــم یـکــبـار گـریـه کـردم

 

 

 

 

        فقط براي تو عليرضاي من 

کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود

 

         دو تا چشمات پر از اندوه

 

          واسه دل شکستگیم بود

 

آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه